دل بر این جاده نشاندم که بیائی از راه...
چشم براه تو ماندم که بیائی از راه...
کوله باری که پراز غربت و تنهائی بود...
تا دم مرگ کشاندم که بیائی از راه...
همه عمر سکوتم به همین فکر گذشت...
چه بگویم به توآندم که بیائی از راه...
عشق تنها غزلی بود که یادم دادی...
نرم وباحوصله خواندم که بیائی از راه...
سالها زود گذشتند پس از تو...افسوس...
آنقدر زنده نماندم که بیائی از راه...
+ نوشته شده در پنجشنبه
1385/12/10ساعت   توسط تنهای تنها
|
عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست تا کسي از جان
شيرين نگذرد فرهاد نيست عاشقي مقدورهر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست

+ نوشته شده در یکشنبه
1385/11/29ساعت   توسط تنهای تنها
|
+ نوشته شده در یکشنبه
1385/11/29ساعت   توسط تنهای تنها
|
+ نوشته شده در یکشنبه
1385/11/29ساعت   توسط تنهای تنها
|
+ نوشته شده در یکشنبه
1385/11/29ساعت   توسط تنهای تنها
|
+ نوشته شده در یکشنبه
1385/11/29ساعت   توسط تنهای تنها
|
+ نوشته شده در یکشنبه
1385/11/29ساعت   توسط تنهای تنها
|
+ نوشته شده در یکشنبه
1385/11/29ساعت   توسط تنهای تنها
|
میدونی که بی تو می میرم نباشی اگه با کس دیگه ای آشناشی
من جزتوکه دیگه کسی رو ندارم می میرم اگه یه رو از من جداشی
میدونی که برا تومن بی قرارم فکری به جزچشمای خیست ندارم
تو مثل خورشید می مونی واسه ی من نباشی سیاه میشه روزگارم
تودستای عاشق توجون می گیره آرزوهای من
واسه ی چشمای ناز تو می میره چشمای من
بی تو می میرم میدونی یانه.مال من باشی می تونی یا نه
میدونی که بی تو می میرم نباشی اگه با کس دیگه ای آشناشی
من جزتوکه دیگه کسی رو ندارم می میرم اگه یه رو از من جداشی
عاشق نبودی که ببینی چی کشیدم از این تنهایی
نمی دونی آخه توچه سخته بی فردایی
واسه قلب من می مونی یا نه بی تو می میرم می دو نی یا نه
مال من باشی می تونی یا نه
+ نوشته شده در یکشنبه
1385/11/29ساعت   توسط تنهای تنها
|
هی نشین غصه نخور رفته که رفته
اگه دوستت داشت نمی رفت اون که رفته
هی نشین چشم به راه رفته که رفته
اگه عاشق بود نمی رفت اون که رفته
بی خیالش مگه چند سال تو جوونی
بی خیالش مگه چند سال تو می مونی
بی خیالش اینا رسم روزگاره
همشمو کار خداست حکمتی داره
یاد حرفای قشنگش می دونم مثل یه داغه
اون دلت خیلی گرفته شده قلب پاره پاره
اون که رفته دیگه رفته دیگه اون دوستت نداره
دیگه دست بردار برو به سوی عشق تازه
هیچ کسی نمی دونه توی دلت چی می گذره
حرفای اندازه یه کوه پر غروری خیلی ساده
اون که رفته دیگه رفته دیگه بر گشتن نداره
اگه دوستت داشت نمی رفت حتی واسه ی یه لحظه
+ نوشته شده در یکشنبه
1385/11/29ساعت   توسط تنهای تنها
|
وقتی راهی نیست
میان این همه ماندن و عمری رفتن .
وقتی می دانی
این دستها برای تو می ماند و این لبخند.
وقتی قرار نیست نه تو بروی نه من ،
چرا چانه بزنیم برای نبودن ؟
بگو همه ساکت شوند !
حتی تیک تاک ساعت .
می خواهم تبسم تک تک لحظه هایت را نقاشی کنم
می خواهم از ته دل برایت بخندم.
آنوقت ...
آنوقت تو برایم دستهایت را
معنا میکنی
و مجسمه ای بسازی از عریانی خیالم
پریشانی آن همه بوسه و نوازش .
و بعد از نو باور کنی که دوستت دارم !
و من ...
و من دورترها باور کرده ام که دوستم داری !
گوش کن !
انگار کسی آن دورها
آمدن زمستان را فریاد می زند
انگار کسی از باران می گوید
و انگار باز کسی میخواهد ...
ولش کن !
همین بس که هم تو هستی
هم من !
هم باران
و هم پاییز.
بقیه تنها بهانه !
همین بس !
+ نوشته شده در یکشنبه
1385/11/29ساعت   توسط تنهای تنها
|
بارون برام یه خاطرست خاطره میلاد یه عشق خاطره میلادی که تقدیر برای من نوشت
بارونی که هر نم نمش بوی گل و بهار میداد به مخمل سرخ گلا یه دنیا اعتبار میداد
وقتی که بارون میباره یاد اون باز دوباره برام تداعی میکنه اشک تو چشمام میاره
دلم میخواد اون بدونه دلم براش بارونیه که دنیای بزرگ برام مثله یه زندون میمونه
بارون ببار رو شیشه ها پنجره تنها نمونه بزار صدات بشنوه یاد تو یادش بمونه
بارون ببار تا بشکنه سکوت سرد این خونه حال دگرگون من جز تو آخه کی میدونه
+ نوشته شده در یکشنبه
1385/11/29ساعت   توسط تنهای تنها
|
سلام به تنهايي ،كه پشت درهاي بسته،براي زمان قصه مي گويد ،و من اين را وقتي فهميدم كه واژه هاي تنهايي،از لابه لاي دفتر مشقم ريختند...
پشت يك تنهايي نمناك و باراني اسمت را با لحن گل هاي پژمرده صدا كردم،و در كوچه هاي آبي احساس ،تو را از بين گل هايي كه در تنهايي ام مي روييد ،جدا كردم به تنهايي پناه آوردم از روي ناچاري به دنياي كسان بي كس و دشت هاي ...چرا هيچ كس مرا باور ندارد كه من هم از همان خاكم ....همان خاك...چرا اينگونه تنهايم...؟!!!چرا؟
+ نوشته شده در چهارشنبه
1385/10/20ساعت   توسط تنهای تنها
|
زمان
با تکه ای نان سیر شدم
و با لبخندی
به خانه می رفتم
اتوبوس های انبوه از مسافر را
دوست داشتم
انتظار نداشتم
کسی به من در آفتاب
صندلی تعارف کند
در انتظار گل سرخ بودم...
+ نوشته شده در شنبه
1385/09/18ساعت   توسط تنهای تنها
|
درویش صفت اگر باشی
از دوری دلبرت بمیری
از عشق دگر سخن نگوید
تا زنده دلش فقیری
+ نوشته شده در شنبه
1385/09/18ساعت   توسط تنهای تنها
|
من شاهد شاهد آشنایم
من شاهدم و عاشق گدایم
فرمانده جمع عاشقان
فرمان بر یار بی وفایم
از شهر گذشت نام و ننگم
بازیچه دوستان و آشنایم
مست از شراب ناب
دور از بر یار دلربایم
سازنده دیر عاشقانم
بازنده رند بی نوایم
این نغمه بر آمد از روانم
از جان و دل و زبان و نایم
+ نوشته شده در شنبه
1385/09/18ساعت   توسط تنهای تنها
|
+ نوشته شده در چهارشنبه
1385/09/15ساعت   توسط تنهای تنها
|
اگر زرین کلاهی عاقبت هیچ به تخت ار پادشاهی عاقبت هیچ
گرت ملک سلیمان در نگین است در آخر خاک عاقبت هیچ
ز دست دیده و دل هر دو فریاد هر آنچه دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش ز فولاد زنم بر دیده تا دل گردد آزاد
+ نوشته شده در دوشنبه
1385/09/13ساعت   توسط تنهای تنها
|
هر آنکس عاشق باشد از جان نترسد
عاشق از کنده و زندان نترسد
دل عاشق بود گرگ گرسنه
که گرگ از هی هی چوپان نترسد
دلا اصلا تنرس از ره دور
دلا اصلا تنرس از ته گور
دلا اصلا نمی ترسی که روزی
شوی بنگاه مار و لانه مور
+ نوشته شده در دوشنبه
1385/09/13ساعت   توسط تنهای تنها
|
در یاب که آتش جوانی آب است
هشدار که بیداری دولت خواب است
دوران جهان بی می و ساقی هیچ است .....
+ نوشته شده در یکشنبه
1385/09/12ساعت   توسط تنهای تنها
|
این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
در بند سر زلف نگاری بوده است
بسیار بگشتیم به گرده درو دشت
اندر همه آفاق بگشتیم بگشت
+ نوشته شده در یکشنبه
1385/09/12ساعت   توسط تنهای تنها
|
+ نوشته شده در شنبه
1385/09/11ساعت   توسط تنهای تنها
|
خداوندا
آنکه در تنها ترین تنهایی ام تنهای تنهام گذاشت
در تنها ترین تنهایی اش تنهاش بگذار
+ نوشته شده در جمعه
1385/09/10ساعت   توسط تنهای تنها
|
دستهایت را چون خاطره ای سوزان
در دستهای عاشق من بگذار
و لبانت را چون حس گرم از هستی به نوازش های
لبهای عاشق من بگذار
+ نوشته شده در جمعه
1385/09/10ساعت   توسط تنهای تنها
|
هیچ فکری نمی کردم ؟
به جرم عاشقی اینگونه مجازات شوم
دیگر کسی سراغم نخواهد آمد
قلبم شتابان می زند
شمارش معکوس برای انفجار در سینه ام
و من تنهایی خود را در آغوش می کشم
تنها ماندم ...
+ نوشته شده در پنجشنبه
1385/09/09ساعت   توسط تنهای تنها
|
خداوندا
آنکه در تنها ترین تنهایی ام تنهای تنهام گذاشت
در تنها ترین تنهایی اش تنهاش بگذار
+ نوشته شده در پنجشنبه
1385/09/09ساعت   توسط تنهای تنها
|
مرا صد بار از خود برانی دوست دارم
به زندان خیانت هم بکشانی دوست دارم
چه سود از مهر ورزیدن
چه حاصل از وفا کردن
مرا لایق بدانی یا ندانی دوست دارم
+ نوشته شده در پنجشنبه
1385/09/09ساعت   توسط تنهای تنها
|
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیدا است
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
+ نوشته شده در جمعه
1385/09/03ساعت   توسط تنهای تنها
|
نازنینم
عشقم را نه از روی جملات نامه هایم
بلکه از چشمانم بخوان
کلمات عشق با شکوه مرا حقیر و کوچک میکنند
برای فهمیدن معنی نکاتم دنبال کتابها نرو
جوابش را در قلب خواهی یافت.
+ نوشته شده در جمعه
1385/09/03ساعت   توسط تنهای تنها
|
اون رفت ...
ولی نمیدونست که بی اون ، برای نوشتن یک خط ، برای خوندن یک شعر ، برای گرفتن یه فال حافظ ، برای یه آب خوش از گلو پایین رفتن ، برای یک روز خوش داشتن حتی برای نفس کشیدن چقدر تنها شدم .
+ نوشته شده در پنجشنبه
1385/09/02ساعت   توسط تنهای تنها
|